آي سان آي سان ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

ماندگارهاي آيسانم

خاطراتي از پدر بزرگ

1392/12/26 1:43
نویسنده : ماما سمي
80 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دختر ناز و خوشگلم

از اين كه براي دومين بار ميخوام وبلاگت رو بنويسم خوشحالم الان هم كه دم دماي عيده

و مشغول خونه تكوني بودم زياد نتونستم برات وقت بزارم تو هم كه از شلوغيت دست بر

نميداري و مشغول خرابكاري به هر حال تحمل بايد كرد خوب عسل ماما برات بگم از پدر

بزرگت كه الان ديگه پيش ما نيست و هر لحظه و هر ثانيه اش برام درد خيلي بزرگيه

مخصوصا اين روزهاي اخر سال و نزديك شدن به عيد بغضي  تو گلوم پيله بسته كه هيچ

پروانه اي نميتونه پيله به اون محكمي رو درست كنه تازه وقتي كه ميخواستيم معناي پدر

رو بفهميم و دست نوازشش رو و بوي تنش رو احساس كنيم خدا با خودش برد تو اسمون

ها و ما رو با همه حسرت ها و ارزوها و خيلي چيزهاي ديگه كه با گفتن تموم شدني نيست

تنها گذاشت آيساني جونم پدر بزرگت فرمانده سپاه لشگر سيد الشهدا تو منطقه سيلوانا

بود و اونجا خدمت ميكرد ما رو هم با خودش برده بود اونجا توي پادگان خانه هاي سازماني

بود اونجا زندگي ميكرديم چون براي يه لحظه هم طاقت دوري بابايي رو نداشتيم ولي

نميدونستيم كه خدا ما رو فرسنگ ها ازش دور ميكنه و تو حسرت ديدنش .....

پدر بزرگت كه ارزوش خدمت به مردم و مملكت و دينش و بالاخره شهيد شدن بود به درجه

رفيع شهادت نايل شد و آننه و خاله و ماما رو تنهاي تنها و با هزار تا حسرت و دلتنگي

و بي پدري و بي شوهري گذاشت و رفت

دلتنگ حضورت هستم پدر اي كاش تصويرت نفس ميكشيد  ...

تقديم به همه پدر هايي كه در بين ما نيستند و ما گرميه دستشون رو كم داريم ..

آيسانم اين فقط يه ذره اي از احساسم بود كه درباره پدر بهت گفتم

تو هم با همه محبتت كه خدا تو دلت انداخته عكس پدر جونت رو كه زديم رو ديوار ازمون

ميخواي و تو دلت باهاش حرف ميزني بوسش ميكني هر هفته پنج شنبه كه ميبرمت باغ

رضوان پيش پدر ميخوابي رو سنگ قبر و با هزار تا شيطنت بوس بوسش ميكني

و موقع اومدن نميخواي كه پدر رو تنها بذاري ..

نميدونم چه حكمتيه خدا اون كسايي رو كه خيلي دوست داره ميبره پيش خودش

آدم بعضي وقتا نا شكري ميكنه ولي ديگه كاري نميشه كرد

بايد تو يه عمر حسرت بسوزيمو بسازيم ..

دختر نازم تو هم چه الان چه وقتي بزرگ شدي هيچ وقت پدرت و خونه دومش باغ رضوان

رو فراموش نكن و براي روح پدر بزرگت كه با افتخار و سر بلندي شهيد شده فاتحه و قران

خوندن رو فراموش نكن ....

براي شادي روح تمام شهدا فاتحه 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان طاها
25 اسفند 92 14:40
خدا بیامرزتشون شهدا افتخار ملتمونن
ماما سمي
پاسخ
سلام مرسي خانمي ممنونم كه بهم سر زدي خدا رفتگان شما رو هم بيامرزه عزيزم اگه پدرت كنارته قدرش و بدون خيلي نعمت بزرگيه من كه موندم تو حسرتش خيلي سخته
ماما مری
26 اسفند 92 1:28
سلام آبجی جونم چقدر دلهامون به هم نزدیکه هرچند که از هم دوریم منم امروز هوای بابارو کرده بودم و میخواستم واسه دنیز بنویسم ولی نشد خیلی خوشحال شدم که واسه آیسانی اینقدر خوب از پدر نوشتی تا بدونه تا براش بمونه.... آبجی چقدر خوب بود اگه بابا میموند و پیشمون بود گاهی با خودم میگم چی میشد لاقل مثل بابای پریسا جانباز میشد ولی میموند ولی بعدش میگم اینقدر خودخواه نباش اونموقع بابا خودش عذاب میکشید خوب چه میشه کرد در برابر تقدیری که خدا حکمشو نوشته و ما ناچاریم بپذیریم. گاهی بی پدری روحمو میخوره و به پیمان میگم امروز بابای من باش چون روحم چشیدن مزه بابارو میخواد ولی هرکار میکنه حتی ذره ای هم جای بابارو نمیده نصف شبی اشکمو در آوردی دوستت دارم شب بخیر.
ماما سمي
پاسخ
سلام خوب هستي ناز گل من چكار ميكنه عوض من بوس بوسش كن عزيزم تقدير ما هم اين بود و نميشد كاري كرد ولي خدا بد تقديري برامون رقم زد هيچ خوشم نمياد ولي در عوض بايد قدر ماما رو بدونيم تا خداي نكرده بعدا حسرتشو نخوريم