خاطراتي از پدر بزرگ

سلام دختر ناز و خوشگلم
از اين كه براي دومين بار ميخوام وبلاگت رو بنويسم خوشحالم الان هم كه دم دماي عيده
و مشغول خونه تكوني بودم زياد نتونستم برات وقت بزارم تو هم كه از شلوغيت دست بر
نميداري و مشغول خرابكاري به هر حال تحمل بايد كرد خوب عسل ماما برات بگم از پدر
بزرگت كه الان ديگه پيش ما نيست و هر لحظه و هر ثانيه اش برام درد خيلي بزرگيه
مخصوصا اين روزهاي اخر سال و نزديك شدن به عيد بغضي تو گلوم پيله بسته كه هيچ
پروانه اي نميتونه پيله به اون محكمي رو درست كنه تازه وقتي كه ميخواستيم معناي پدر
رو بفهميم و دست نوازشش رو و بوي تنش رو احساس كنيم خدا با خودش برد تو اسمون
ها و ما رو با همه حسرت ها و ارزوها و خيلي چيزهاي ديگه كه با گفتن تموم شدني نيست
تنها گذاشت آيساني جونم پدر بزرگت فرمانده سپاه لشگر سيد الشهدا تو منطقه سيلوانا
بود و اونجا خدمت ميكرد ما رو هم با خودش برده بود اونجا توي پادگان خانه هاي سازماني
بود اونجا زندگي ميكرديم چون براي يه لحظه هم طاقت دوري بابايي رو نداشتيم ولي
نميدونستيم كه خدا ما رو فرسنگ ها ازش دور ميكنه و تو حسرت ديدنش .....
پدر بزرگت كه ارزوش خدمت به مردم و مملكت و دينش و بالاخره شهيد شدن بود به درجه
رفيع شهادت نايل شد و آننه و خاله و ماما رو تنهاي تنها و با هزار تا حسرت و دلتنگي
و بي پدري و بي شوهري گذاشت و رفت
دلتنگ حضورت هستم پدر اي كاش تصويرت نفس ميكشيد ...
تقديم به همه پدر هايي كه در بين ما نيستند و ما گرميه دستشون رو كم داريم ..
آيسانم اين فقط يه ذره اي از احساسم بود كه درباره پدر بهت گفتم
تو هم با همه محبتت كه خدا تو دلت انداخته عكس پدر جونت رو كه زديم رو ديوار ازمون
ميخواي و تو دلت باهاش حرف ميزني بوسش ميكني هر هفته پنج شنبه كه ميبرمت باغ
رضوان پيش پدر ميخوابي رو سنگ قبر و با هزار تا شيطنت بوس بوسش ميكني
و موقع اومدن نميخواي كه پدر رو تنها بذاري ..
نميدونم چه حكمتيه خدا اون كسايي رو كه خيلي دوست داره ميبره پيش خودش
آدم بعضي وقتا نا شكري ميكنه ولي ديگه كاري نميشه كرد
بايد تو يه عمر حسرت بسوزيمو بسازيم ..
دختر نازم تو هم چه الان چه وقتي بزرگ شدي هيچ وقت پدرت و خونه دومش باغ رضوان
رو فراموش نكن و براي روح پدر بزرگت كه با افتخار و سر بلندي شهيد شده فاتحه و قران
خوندن رو فراموش نكن ....
براي شادي روح تمام شهدا فاتحه


خاطراتي از پدر بزرگ
ماما سمي